امروز به خانه رفتم، جایی که به اندازه دنیا برای بازیهای
کودکانه ام جا داشت، جایی، آنطرفتر، که زندگیم آنجا پرسه می
زد، جایی که دلم یاد گرفت خود را ببازد، اما اکنون جایی است که خاطرات در پیکره اش وول می
خورند، جایی است که زنگ را فروخته اند تا کوچ
اجباری شان را کسی نبیند، چقدر خانه پیر شده است! چقدر خسته ام! و در خانه رمقی نیست، و پتویی اضافه برای این پیرمرد. یا من چنان مستم! یا چشمهایت! که در جام شراب چنین خودفروشی می کنند. پس، می نوشم کفر را با طعم چشمهایت. دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره، نداره دیگه دنبال آهو دویدن، فایده نداره، نداره چرا این در و اون در می زنی، ای دل غافل! دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره وقتی ای دل، به گیسوی پریشون می رسی، خودتو نگه دار وقتی ای دل، به چشمون غزلخون می رسی، خودتو نگه دار، خودتو نگه دار ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری وقتی ای دل، به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار وقتی ای دل، به چشمون غزلخون می رسی خودتو نگه دار، خودتو نگه دار پ.ن: علیرضا افتخاری ـ نام آهنگ: "عاشق شدن" ـ
آلبوم: "نوای اساتید" نمی دانم چه شد؟! که این روزها حرفهایت زمستانی شده و نگاهت سرد من نمی گویم از بخار دهانت پیداست. جریـان واژه هـایی کـه مـرا ممـلو از تـردیـد می کننـد: «عشـق را می بـاید از ستـاره دنبـاله دار آموخـت، کـه بـه شـوق آرزویـی بـر لبـانت خود را بـه آتـش می کشـد.» «عشـق را بـاید از سـاعت دیـواری اتـاق مـا آموخـت، کـه گـاهگـاهی خـود را بـه خواب می زنـد تـا مبـادا ثـانیه هـای بـاتـو بودن کهنـه شـود، خـاک بگیـرد.» امـا زنـدگی، دو نـخ سیگـار اسـت کـه در لحظه هـای خـالی از تـو دود می شـود و عشـق محض تـریـن دروغ زندگـی اسـت. پ.ن: کاش شما هم می توانستید نظرات خصوصی ام را بخوانید. ایـن عقـده ی دیـریـن را پ.ن: قشنگ ترین واژه تویی که روی لبهـام میــارم دلم می خواد که اسمتو عنوان شعرام بذارم قـافیــه رو ردیف کنـم بــاز بــا ترنــم نگــات برق سه فاز چشماتو تیک بزنم تو خاطرات سوژه بشم تو عاشقی، مجنون قصه هات بشم عشــوه و نــاز و عشقتــو بــه رخ فرهـاد بکشـم دلم می خواد راه بدی باز تو کوچه تون پلاس بشم خوبـه بگـم از خدامـه، اینطوری آس و پــاس بشـم روی درخت باغچه تون اسم تو رو حک بکنم اسمم اگـه اضافـه شد بلا بـه تو شک بکنم سنگ بزنم به شیشه تون، پنجره تون رو وا کنی یـا اینکـه بــاز یواشکی تــو کـوچــه رو نگــا کنـی گم بشی حیرونت می شم، دور بشی ویلونت می شم بـه من بـاشه همینجـوری عشقکـی قـربـونت می شـم بـا ایـن برفهـا می شـود جشـن تولـد گرفـت بـرای یـک آدم بـرفـی. می شـود ردپـا سـاخـت بـرای مسـافری که کولـهبـار غربت خویـش بـدوش می کشـد. بـا ایـن برفهـا می شـود گرمـای یک احسـاس را منتقـل کـرد دست بـه دست نفـس بـه نفـس. این بـرفهـا، بوسـه هـای آسمـاننـد کـه بـر رخسـاره زمیـن نشستـه انـد. می شـود آیـا بوسه هـایی آسمـانی بر چهـره هـایی زمینـی هدیـه کـرد! بـا ایـن برفهـا؟ از من وضویـی بسـاز بر من نمـازی بخـوان از قطـره هـای اشک چشمـان خـاک گرفتـه ام تیممـی بنمـا بر ضریح سینـه ام دستـی بـکش و فـاتحه ای بخوان بر ضربـان مرده ای که در این برزخ به بنـد کشیـده شـده بر حنجره ام دخیـل ببنـد به امید دعـایی که به اعتبـار اجـابت به اوج معراج می رود تعبیر خوابـم بـاش خواب فرشتـه ای که در مه بـازی می کـرد قـلمم نحیـف اسـت، می ترسـد، می بـازد رنگـش را بـه گستـره کـاغذ، می نـوازد سـازی، و هجـای کلمـات می رقصنـد به سـازش، قلمم نشتـی دارد، جوهر رنـگ پریـده ای که در آن زندانی ست، چکـه می کنـد. گـاهی قلمـم عـاشق می شـود، شعر می گـویـد.
مـن درد محبـت را
هرگـز بـه تـو نسپـردم
می دانـی و می دانـم
سیاوش را یاد بخیر
| Design By : Pars Skin |

